شبای بی ستاره
نمی خوام کسی چشمهای خیسم رو ببینه
وقتی غروب دلگیر طلوع كردو نسیم سرد تاریكی وزیدن گرفت
من خسته با چشمانی غبار گرفته خیابانهای فرسوده شهر را بسوی اتاقك تنهاییم می رفتم
شب بود ...وتاریكی .... و سكوت ...من و تنها یی می رفتیم
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:44
  به قلم: مهسا
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:5
  به قلم: مهسا
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:3
  به قلم: مهسا
|
دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی
دلم هواتو کرده بود هوای شیرین زبونی
دلم میخواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی
ای همصدا,ای آشنا بگو که پیشم می مونی
نمی دونم چه حالی و کجایی و چه میکنی
ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا می مونی
رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت
دیدم محاله دیدنت چو گل باید بچینمت
رو صندلی نشستم یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم
خبر آورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم
گفتم بگو:آهی کشید اومد نشست رو شونه هام
یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام
می گفت توی یه راه دور یه راه سوت و کور
مسافری نشسته بود,مسافره غریب و دلشکسته بود
از تو همش شکوه می کرد با اشک گرم و دلسرد
می گفت که یادت نمی یاد اون روزای آخریه
چقدر دلش میخواست که تو نگاش کنی صداش کنی
بهش بگی دوسش داری به شرطی که تنهاش نذاریتا
اومدم بهش بگم بروبگو دوسش دارم به پاش می شینم
دیدم که اون رفته و منم دارم خواب می بینم.
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:1
  به قلم: مهسا
|
علیپور عزیز سلام
هر وقت دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره
هر وقت نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی دلت خواست از غصه بشکنی به یاد بیار کسی رو که توی دات یه کلبه ساخته
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف رفتی تو و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:29
  به قلم: مهسا
|
«تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم منقوش است.
عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ كند.
[حال] من با هر شدتي باشد ميگذرد ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است.
فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد... ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛
خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري!
پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند؟
تا ابد محتاج ياري تو، رحمت تو، توجه تو، عشق تو، گذشت تو، عفو تو، مهرباني تو، و در يک کلام ... محتاج توام!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:48
  به قلم: مهسا
|
قلبی که به هر لحظه دو صد عشق پذیرد
بگذار چنین قلبی به اندوه بمیرد
بی عشق محبت نتوان زیست لیکن
یک دل دو محبت نپذیرد
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:39
  به قلم: مهسا
|

اول از همه برايت آرزو مىکنم که عاشق شوى
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت کوتاه باشد
و پس از تنهاييت، نفرت از کسى نيابى
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد
اما اگر پيش آمد، بدانى چگونه به دور از نااميدى زندگى کنى
برايت همچنان آروز دارم دوستانى داشته
از جمله دوستان بد و ناپايدار
برخى نادوست و برخى دوستدار
که دست کم يکى در ميانشان بىترديد مورد اعتمادت باشند
و چون زندگى بدين گونه است
برايت آروزمندم که دشمن نيز داشته باشى
نه کم و نه زياد ...... درست به اندازه
تا گاهى باورهايت را مورد پرسش قرار دهند
که دست کم يکى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زياده به خود غره نشوى
و نيز آروزمندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بیخاصيت
تا در لحظات سخت
وقتى ديگر چيزى باقى نمانده است
همين مفيد بودن کافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد
همچنين برايت آروزمندم صبور باشى
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مىکنند
چون اين کار سادهاى است
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و جبرانناپذير مىکنند
و با کاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوى
و اميدوارم اگر جوان هستى
خيلى به تعجيل، رسيده نشوى
و اگر رسيدهاى، به جوان نمائى اصرار نورزى
و اگر پيرى، تسليم نااميدى نشوى
چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد
اميدوارم سگى را نوازش کنى، به پرندهاى دانه بدهى و به آواز يک
سهره گوش کنى، وقتى که آواى سحرگاهيش را سر مىدهد
چرا که به اين طريق، احساس زيبايى خواهى يافت
به رايگان
اميدوارم که دانهاى هم بر خاک بفشانى
هر چند خرد بوده باشد
و با روييدنش همراه شوى
تا دريابى در يک درخت چقدر زندگى وجود دارد
به علاوه اميدوارم پول داشته باشى، زيرا در عمل به آن نيازمندى
و سالى يکبار پولت را جلو رويت بگذار و بگويى
«اين مال من است»
فقط براى اين که روشن کنى کدامتان ارباب ديگرى است
و در پايان، اگر مرد باشى، آروزمندم زن خوبى داشته باشى
و اگر زنى، شوهر خوبى داشته باشى
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد
اگر همه اينها که گفتم برايت فراهم شد
ديگر چيزى ندارم برايت آروز کنم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:42
  به قلم: مهسا
|
یه خبر داغ دارم
یه خبر داغ دارم
سلام .....نمی دونید که چقدر خوشحالم
بالاخره نامه هایم پست شد.....
عزیز راه دورم برگشت ...فکر کن ...بعداز این همه سال برگشت .....
خدایا مچکرم ...خیلی ممنونم ازت خدا
چقدر مهربونی خدا جونم نمی دونم به خاطر لطفی که به من داری چه جوری تشکر کنم.....فقط می گم نوکرتم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:28
  به قلم: مهسا
|
به یاد گذشته نشستم و مینویسم ،نمی دونم از چی برای كی واصلا برای چی؟
نمیدونم نوشتن رو از كی شروع كردم،آن هم برای تو
شاید اولین بار همون آبان 84بود كه با یه التماس دعا شروع شد
می دونم یادت نیست،مثل همه ی گذشته ای كه از یاد بردی ،مثل همه ی اتفاقاتی كه فرداش هم یاد نیاوردی ،دیروزی رو كه من درآن بودم.
امروز ننشستم كه متهمت كنم ؛نه
باور كن متهم همیشه من بودم ؛متهم همه ی بدی هات من بودم،پرسیدم چرا؟و متهم شدم محكوم به دروغ شنیدن،معلق بودن،با اضطراب عاشق بودن،با ترس نفس كشیدن....
فهمیدن همه اینا سخته چون تو نه من بودی و نه من تو .
امروز بین همه فراموشی هات باور كن،باور كن كه متهم همه جنگها من بودم و فراموش كن،چیزی از خوبیها و سوكوتم رو به یاد نیار.آسوده از بین خاطراتی كه به یاد نداری بدیهام رو به یاد بیار و راحت فراموشم كن.
حتی حواست رو جمع كن از جایی نگذر كه از سیاهچال خاطراتت ،خاطری از من رو به یاد بیاری.
مثل من نباش
تقویم نداشته ات رو ورق نزن، دنبالم نگرد خاطره ای رو زنده نكن. راضی به خیس شدن چشمای قهوه ای رنگت هم نیستم،با خیسی چشمای خودم می سازم.
یاد مغرورانه هامون هم نیافت،یاد لجاجت هامون هم نیافت،نمی خوام صدای جلز و ولز قلبت بشنوم.راضی به سوختن قلبت هم نیستم.با آتش دل خودم میسازم.
می سازم
مثل همه چند ماهی كه ساختم و نفهمیدی چطور
مثل همیشه
مغرورانه برو
نگاهی به من،خودت گذشته كارهات
ننداز
من متهمم
شاید این جزا برای جرمم كم بود
چون متهمم
آسوده بروووووو
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 19:15
  به قلم: مهسا
|