تبليغاتX
نامه هایی که هرگز پست نشد...

JavaScript Codes
Time spent here:
JavaScript Codes
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:33
  به قلم: مهسا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:30
  به قلم: مهسا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

یگانه عشق من تو را دوست می دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:44
  به قلم: مهسا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

گفتي مثل يه كوه پشت سرتم،بهم تكيه كن

تكيه كردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودي

 

گفتي زمين زير پاتم،محكم قدم بردار

محكم برداشتم،اما خوردم زمين،آخه تو يخ بودي

 

گفتي چترتم،برو زير بارون

رفتم،اما خيس شدم،آخه تو بسته بودي

 

گفتي خودكارتم،بنويس هرچه دل تنگت مي خواهد

نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودي

 

گفتي سنگ صبورتم،باهام حرف بزن

حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو كلوخ بودي

 

گفتي جا سويچيتم،كليدت رو بده به من

دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز كردي

 

گفتي قاب عكستم،عكست رو بده من

دادم،اما شکستم،آخه وقتي قاب افتاد شكست

زير عكسم،عكس يكي ديگه بود

 

گفتي رفيقتم،بزن قدش

زدم،اما تو محو شدي،آخه تو حباب بودي

 

حالا من ميگم:هي رفيق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...

چيه ؟فكر كردي خواستم با بهم زدن خوابت تلافي كنم ؟

نه ! خواستم بگم رسيديم ته خط، كل مسير خواب بودي

مسير رفاقت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:26
  به قلم: مهسا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

زندگی یعنی سیلی خوردن

زندگی یعنی حسرت

به پايان فكر نكن

انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند

بگذار پايان تو را غافلگير كند

آن یار که آشنای خود کرد مرا

بیگانه شد آنچنان که نشناخت مرا

در بازی عشق من نبردم او را

او برد مرا و رایگان باخت مرا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:12
  به قلم: مهسا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
زندگانی جاده ایست که پایان این جاده نهایت سراب است .

تمام ملامتها وناکامیها را با عشق رسیدن به خوشبختی سپری میکنیم ولی در پایان چیزی را که برایت باقی می ماند یک دنیا حسرت و افسوس است ...

محبوب من ...

 به دیدارم روزی خواهی آمد

 که من زیباترین جامه بپوشم-

بچینم انقدر گلهای زیبا-

که اندیشی که من یک گل فروشم-

-از آن ترسم تورا من ببینم 

زشادی من ببازم عقل و هوشم

به وقت ترک من دانستی ای دوست

که  بعد از تو من دگر خانه به دوشم

اگر روزی به دیدارم نیایی

دگر تا اخر دنیا خموشم

زمانی که خیالت همسفرم نیست

هوای سینه ام از عشق خالیست

حضورت جاری و سبز است در من

بدون تو دلم در خشکسالی است

بگو آیا شود یک لحظه با تو

 همان گونه که میخواهد دلم زیست؟

پریشان تر زمن گر هست گو کیست؟

بیا افشا کن آن اسرار چشمت

ویا راز نگاهت را بگو چیست؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:7
  به قلم: مهسا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:35
  به قلم: مهسا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
گفته بودی که عاشقان دیوانه اند که تو هم عاشق شوی دانی که خود دیوانه ای...

می خواستم دسته گلی برایت هدیه کنم ولی دیدم که زود پژمرده می شود.....

می خواستم  بگویم که تو را به اندازه اقیانوس دوست دارم ولی دیدم روز ی به خشکی گرایده میشود....

می خواستم بگویم تو را به اندازه ی اشعه های خورشید دوست دارم ولی هر روز غروب عاشقان را مشاهده میکردم...

می خواستم بگویم که تو را به اندازه وجود قلبم دوست دارم ولی در فکر فرو رفتم  و دانستم که روزی قلبم از تپش می ایستد...

می خواستم بگویم  تو را به اندازه تمام وجودم دوست دارم ولی دانستم که روزی بدنم با خاک یکی میشود....

تو را به خدا اگر خبری ازمن داری تا مرگم نرسیده خودت را به من برسان...ای گل همیشه بهارم.....

تو را تا بی نهایت دوست دارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:30
  به قلم: مهسا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

 

 

رویاهای دیروزم زیبا بود و پر از وسوسه ی فرداها...

 

رویاهای امروزم در قبرستان آرزوها دفن شده اند.....

 

ای همیشه سبز و جاودان که وصالت برای قلب گمشده  تنها رویای  باقی مانده برای فردایم است...

 

روزی که روح جاوادانه رها میشود از تنی که خستگی وگوشه گیری تنها یادگار دیرین از دنیای فانی بود..

روزی که قلبم روح گمشده را در گوشه ای از کویر دل غریبه ای که تنها یادگار دنیای فانی بود خفته  و تنها می یابد.آن روز روزیست که عجز و لابه ی من برای پروازمهیا میشود .

 

بازبا افکار پریشان  در بالین خود غلتی میزنم روی نامه ها و درد دل هی اپست نشده ام برای تو.....

 

تن خسته ام انها را نوازش میکند و با هر برخورد یادواره ای به یادمی آید....

 با برگه ای هنوز نمناکی اشک را حس میکنم!!!

 

برگه ای دگر بیش از بقیه خاک خورده است....روزهای عاشقانه اول ...یادت هست؟؟!!!

 

یکی آنطرف تر پر است از خط خطی های آشفته و اضطراب دلم.....

برگه ها زیر و رو می شوند.

 

زیر تمام نامه ها....محتوای نامه ای عجیب دلم را به بهتی غریب گرفتار می کند...

روی ان با خطی درشت به رنگ خون  وبه رنگ عشق نوشته ام :

 

برای همیشه

دوستت دارم...

 

اولین روزی که عشق این کلمه را بر زبانم جاری ساخت.

 

آه چقدر  انتظار مرگ در این لحظات زیباست ...

 

حادثه های دل به پایان رفت و  من در سرازیری خاطره ها درحال فراموشی در ذهنت هستم ....صعود می کنی و به اوج می روی وبه دلدادگان میرسی.

 

 و گمشده ای در سربالایی کوه بلند صبر و استقامت و امید  رو به پایین سرازیر شده است و هنوز به سرابی می اندیشد که کوزه ی خالی دل را می توانست پر کند!!!

 

پرهای پرواز را هدیه به تو می دهم تا با فراغ بال و آسایش خاطر بتوانی  اوج را تماشا کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:37
  به قلم: مهسا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

ای دنیا بیزارم از تو  و هرچه در تو به نام ....وفاداری و دلبستگی مهیاست.

 

سخت است که باور کنیم  باید در این دنیای فانی کمر ببندیم به مشکلاتی که مانند پیچ و خم روزگار مثل ماری دور دلبستگی ها یمان چنبره زده اند..

 

سخت است که به ظاهر چهره ی آرامی را که در آن هیچ نشانی از ذهن و دل آشفته مان پدیدار نمی شود نشان مردم دهیم...

 

سخت است که در دهلیز باور هایمان دنبال نشانی از خوشی باشیم که در حقیقت زندگی مانند سرابیست برای لب تشنه مان....

 

 سخت است که زندگی را اینقدر ساده بینگاریم و بخواهیم چشم بر روی هر چه پلیدی و کثافت و زشتی و حقارت است ببندیم ...

 

سخت است که عشق و عاشقی تن تبدارمان را بر قله خوشبختی ها در اوج رها کنیم به این امید که در سرازیری خاطره های عاشقانه مان نور در انتظار عشق است...

 

سخت است که که روزها چشم باز کنیم و پوچی محض عزیران را در تن آتش زده شان تماشا کنیم و شبها چشم ببندیم و در رویا چیزی فراتر از حقیقت ببینیم...

 

سخت است که از امید  زبانی برویانیم برای سکوت دل و بر بلندترین فریاد های برآمده از  کابوس ها و ناکامی ها و وحشت ها  مهر خاموشی زنیم...

 

سخت است که چارچوب زندگی را با عشق بنا کنیم و در یک لحظه حادثه ای این چارچوب را در نگاهمان به تیر و تخته ای شکسته تبدیل کند...

 

سخت است که سحرگاهان اشک چشمان بسته را بدرقه ی کابوس های شبانه  کنیم تا شب به سر آید.

 

سخت است که مانند عنکبوتی برای خزینه  و گنج دلتنگی مان تار ببافیم تا هیچ نگاهی بغض دلتنگی مان را به تماشا ننشیند و نگاه کثیف ترحم بر روی تن تبدارمان نیفتد

 

و در آخر.....

 

سخت است ...

 

     عزیز دل کلبه خاطرات قدیمی باور کن که سخت است......سخت تر از تمام  

     سختی ها سخت است 

 

                            که..........................

 

نازنین شب های عاشقانه ام......

 

سخت است که

                     تو را فراموش کنم..................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:24
  به قلم: مهسا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 
JavaScript Codes

www.GHASRE20.coo.ir


© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T